تبليغاتX
آتمن
ادبیات

اگر می توانستم بگویم

 

سیبی را که می بویی

                             می خواهم

شاید

 

          هرگز زمین آنقدر گرد نمی شد

 

که پس از اغاز

 

                   خود رادر پایان آن یابم

 

ابلیس هزار چهره

 

اگر می توانستم بگویم

 

سیبی را که می بویی

 

                             طعمی از حسرت دارد

 

پایان را آغازی نبود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 16:55  توسط صابرنباتی | 

 

هیجران باغی،گول ورممیش ،سارالدی

 

دونیا ،پاخل گووزی مُنه دارالدی

 

اوزاقلاشدوون ،گدون ،منی ترک اتدون

 

گووندوز گوونوم ،شام اولمامیش قرالدی

 

ترجمه:

باغ هجران گل نداده به خزان نشست و چشم حسود دنیا بر من تنگ شد .با رفتن تو روز روشنم شب نشده تاریک شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 18:37  توسط صابرنباتی | 
 

دو سوی دیوار بلندی ایستاده ایم


بی هیچ فاصله ای


و صدای دلمان را می شنویم


بی هیچ کلامی


بگذار این دیوار،ایستاده بماند


پیش از آنکه نگاهم


به دور دست نگاهت ،سفر کند.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:36  توسط صابرنباتی | 
http://wildtulip.blogfa.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:9  توسط صابرنباتی | 
ایشیم اولوب یولا باخوب آقلاما


یارپاک لاری بیربیر گوله باقلاما

 
سو اولیدی سنون بو داش اورگون


بونان آرتیک یارا لاری داقلاما

ترجمه


کارم شده نگاه کردن به راه و اشک ریختن

 
برگ ها را یکی یکی به گل بستن


کاش دل سنگت آب می شد


بیش از این زخم هایم را تازه نکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:15  توسط صابرنباتی | 
 

باد خزان که می وزد

برگ برگ نگاهت میریزد

بر زمین دلتنگی هایم

بهار اما

هنگامی که غنچه ی لب هایت شکوفه می کند

نقش می بندد

بر خنده های کودکیم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 17:57  توسط صابرنباتی | 

مثل همیشه

می گذرم از کنار پنجره ات

عشوه می کنی و بی شتاب

چهره می دزدی

بوسه

روی انگشت های بسته ی من غنچه می شود

و نسیم

عطرش را

به تو تقدیم می کند

گشاده رو بخند

قلب من ، آشفته می شود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:20  توسط صابرنباتی | 

 

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است


خار خشک از منت ابر بهار آسوده است


گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار


خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است


هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند


گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است


پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است


گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است


کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق


غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است


هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار


از جفای مردمان در روزگار آسوده است

 
تا بود اشک روان از آتش غم بک نیست


برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است

 
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی


صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

 

"رهی معیری "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:11  توسط صابرنباتی | 

روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای
بردم به زرگری که بر انگشتری نهد
 بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار
 آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد
زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست ؟
حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین
نا چیز و خوار مایه و بی قدر و بی بهاست
شایان دست مردم گوهرشناس نیست
درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست
 هر سنگ بد گوهر نه سزاوار زینت است
با زر سرخ ،سنگ سیه را چه نسبت است ؟
گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه ،لعل ز آغوش سنگ خاست
ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست
وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود
خوارش مبین که لعل گران سنگ من بود
روزی به کوهپایه من و سرو ناز من
بودیم ره سپر ،به خم کوچه باغ ها
این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریز کرد از می عشرت ایاغها
ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد
وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد
آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
 کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه ی جانگزای او
دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزه ای، بت من در شکنجه است
من خم شدم به چاره گری در برابر ش

و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش
شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
آن داغ رابه بوسه ی لبهای گرم خویش
 وین گوهری که در نظر سنگ ساده است
برپای ‌آن پری، چو رهی بوسه داده است

 

"رهی معیری"

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:16  توسط صابرنباتی | 

  شب آخر دوان دوان رفتم      

   تا ببینم به آخرین بارش

    نرم نرمک زدم به در انگشت  

    کردم از خواب ناز بیدارش

شب مهتابی غم انگیزی  

  ماه آهسته در چمیدن بود

اندکی سرد و اندکی دلکش  

  باد پاییز در وزیدن بود

آمد آسیمه سر برون ز اتاق 

   لرز لرزان و مست و برهنه پای

گفت با ناله وار آوایی   

 راستی رای رفتن است تو را ؟

مانده عریان برون ز جامه ی خواب 

   آن بر و بازوان و دوش سپید

و اندر آغوش ماهتاب خزان

    از دم باد سرد می لرزید

اشک سوزنده حلقه بسته به چشم  

  شرم بر گونه های سوزانش

تنگ بر گردنم حمایل کرد  

   ناگهان بازوان عریانش

لحظه ای دلبرانه ماند خموش   

 نگه خویش درنگاهم بست

آه دیدم که آن نگه می گفت  

  رشته ی وصل ما گسست گسست

گفتمش نازنین خداحافظ  

  لیک او خیره ماند وهیچ نگفت

موجی از گیسوان خود بگشود  

   و اندر آن رنج و درد را به نهفت

چهره ای روی چهره ای افتاد   

 طپش هر دو دل فزونتر شد

بازوانی فشرد و کرد رها  

  اشکی افتاد و چهره ای تر شد

 

"محمد علی اسلامی ندوشن "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 20:21  توسط صابرنباتی |